ما قـُــوّت پرواز نــداریم ! وگــــرنه ...
ما قـُــوّت پرواز نــداریم ! وگــــرنه
عمریست که صیاد شکسته ست قفس را
رفیع مشهدی
*****
دیگرم بختِ رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است
رهی معیری
*****
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم آن مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
فروغی بسطامی
*****
یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک
در بساطِ آسیا یک دانه ی نشکسته نیست
صائب تبریزی
*****
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام
حمید رضا برقعی
*****
بشکن خمار من بلب لعل جانفزای
کان چشم مست تست که مخمور خوشترست
خواجوی کرمانی
*****
ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻛﻠﻴﺪ ﭼﺎﺭﻩ ﺷﻜﺴﺘﻴﻢ ﺑﻬﺮ ﺩﻝ
ﻭﻳﻦ ﻗﻔﻞ ﺯﻧﮓ ﺑﺴﺘﻪ ﺯ ﻫﻢ ﻭﺍ ﻧﻤﻲ ﺷﻮﺩ
ﺷﺎﻧﻲ ﺗﻜﻠﻮ
*****
از شبیخون خمار صبحدم آسوده ایم
مستی دنباله دار چشم خوبانیم ما
صائب تبریزی
*****
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کردهام خاطر خود را به تمنای تو خوش
حافظ
*****
چنان ناسازگاری عام شد در روزگار ما
که طفل از شیر مادر استخوان اندر گلو دارد
صائب تبریزی
*****
صد دیده و دل هر طرف از بهر تماشا
حیران تو بودند تو حیران که بودی
حاتم کاشی
*****
زهی نبات که دارد لب تو کز وی شد
امیر جمله نباتات بینزاع شکر
مولانا جلال الدین
*****
ای کاش جان بخواهد معشوق جانی من
تا مدعی بمیرد از جانفشانی ما
فروغی بسطامی
*****
ندیده است جگرگاه بیستون در خواب
گلی که من به سر تیشه می توانم زد
صائب تبریزی
*****
گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
مولانا جلال الدین
*****
دنیا به اهل خویش ترحم نمیکند
آتش امان نمیدهد آتشپرست را
شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج
نتوان به گریه شست خط سرنوشت را
صائب تبریزی
*****
بجای هر مژه شمعی اگر برافروزم
چراغ چشم مرا بی تو روشنایی نیست
حسین یزدی
*****
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است
مولانا
*****
چــون خـیـالـت دم بـدم در اضـطـراب آرد مـرا
پـس وصـالـت تـا چـه خـواهد کرد با روز و شبم
فیض کاشانی
*****
بسکه گرم سوختن از جلوه ی جانانه ایم
میتوان گفتن که او شمع است و ما پروانه ایم
آتش اصفهانی
*****
با یارم اگر نیست ره دیداری
آرید به بالین منش یک باری
تا گر منِ خسته دل نبینم رویش
او خسته ی خویش را ببیند باری
بخارایی
*****
هر که بر دارد مرا از خاک، اندازد به خاک
میوه ی خامم به سنگ از شاخسار افتادهام
صائب تبریزی
*****
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
حافظ
*****
هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد
که در گشایش دلها عجب دمی دارد
صائب تبریزی
*****
بغم فرصت مده ساقی سرت گردم که ملک دل
چو ویران گشت نتوان کرد دیگر بار آبادش
عاشق اصفهانی
*****
لبهای می آلود بلای دل و جان است
زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد
صائب تبریزی
*****
وحشی نگهان عاشق غمخوار نخواهند
در گله ی آهو نبود راه شبان را
شیخ رمزی
*****
در خانه ی شکسته نگیرد کسی قرار
ترسم که که رفته رفته، غم از دل بدر شود
حاجی محمدصادق
*****
پنهان نگشت در دل صد چاک، راز عشق
این خانه ی شکسته، هوا را نگه نداشت
حزین لاهیجی
*****
بسکه دارم انفعال از بی وجودی های خویش
آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا
صائب تبریزی
*****
ازیک نگاه بو الهوس از راه میروی
هرگز ندیده ام ز تو عاشق ندیده تر
حجابی گلپایگانی
*****
وصل او خواب خوشی بود که می دیدم دوش
مرغ شب ! لال شوی بانگ تو بیدارم کرد
کمال اجتماعی
*****
چه حاجت است به رهبر که گوشه ی چشمش
کشد چو سرمه به خويش از هزار ميل مرا
صائب تبریزی
*****
گفته بودی كه به فرياد تو روزی برسم
كی به فرياد رسی ای همه فرياد از تو
اوحدی مراغه ای
*****
شیرمردان را اگر آهو شکارست این عجب
کاهوی چشم ترا هر دم شکاری دیگرست
خواجوی کرمانی
*****
ذوق وصال میگزد از دور پشت دست
گرم است بس كه صحبت من با خيال تو
صائب تبریزی
*****
چشم ترا به سرمه کشیدن چه حاجت است
کوته کن این بهانه ی دنبالهدار را
صائب تبریزی
*****
ما کم بضاعتیم و وصالت گران بهاست
مشکل میان ما و تو سودا به هم رسد
رشکی همدانی
*****
میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
کج بنا کردند از اول قبله ی این خانه را
صائب تبریزی
*****
کی می رسد خیال طبیبان به درد من
دردم بدان رسید که نتوان خیال کرد
هلالی جغتائی
*****
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بی خبر
زانکه جای خواب مستان گوشه ی محراب نیست
خواجوی کرمانی
*****
اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور
علیرضا بدیع
*****
هر طرف رو می کنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانی نماز خلق باطل می شود
ناصر حامدی
*****
خوشم که شعله آهم بدوزخت کشد اما
چه می کند بتو دوزخ که خود بهشت برینی
شهریار تبریزی
*****
مکرر بر سر بالین شبنم آفتاب آمد
نشد روشن شود یکبار چشم اشکبار از تو
صائب تبریزی
*****
آبادی دل را ز که جویم که همه خلق
دانند که این خانه ز بنیاد خراب است
ابوالحسن ورزی