ماندگار شده ام
در بهم پیوست نگاه تو
و باران فلامینگو
که در کلید سل گره خورده است ....
![]()
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وعدهء آمدن مده ، غصهء هجر بس مرا
بر سر آن فزون مکن ، غصهء انتظار هم
جامی
* * * * *
نزدیک شد که مردم چشمم بجای اشک
در انتظار دوست به دامن روان شود
غبار همدانی
* * * * *
عاشق نشدی محنت هجران نکشیدی
کس پیش تو غمنامهء هجران چه گشاید
صبوحی جغتائی
* * * * *
طومار درد و داغ عزیزان رفته است
این مهلتی که عمر عزیزست نام او
صائب تبریزی
* * * * *
ما عذر آنکه بی تو چرا زنده مانده ایم
خواهیم خواست از تو اگر مرگ امان دهد
حامد بهبهانی
* * * * *
در فرقت تو زنده نه از سخت جانیم
جان از کمال ضعف نیاید بلب مرا
حکیم ابوطالب
* * * * *
ز دوری تو نمردم ، چه لاف مهر زنم
که خاک بر سر ما باد و مهربانی ما
* * * * *
گر بدانی چقدر تشنهء دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود در آغوش مرا
صائب تبریزی
* * * * *
شبهای هجر را گذرانیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
شکیبی اصفهانی
* * * * *
ز گل آنچنان که سرخی ، نرود به سعی باران
نتوان به اشک شستن ، ز تو رنگ بی وفائی
* * * * *
برو زاهد که من دیدم شب هجر
تو ترسانی ز روز رستخیزم
شهریار تبریزی
* * * * *
شب از خیال وصل تو خوابم نمیبرد
چون کودکان ز خوشدلی روز عید خویش
نظیری نیشابوری
* * * * *
از هجر گر چه نیست بلائی بتر ولی
بدتر ز هجر از غم هجران نمردن است
میر صیدی تهرانی
* * * * *
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندانم
سعدی
* * * * *
چو مستولی شود درد جدائی تن به مردن ده
دوای این مرض را هیچکس چون من نمیداند
شهریار تبریزی
* * * * *
عشق را طی لسانیست که صد ساله سخن
یار با یار به یک چشم زدن میگوید
جمالی دهلوی
* * * * *
شب نیست کز فراق تو ای آفتاب حسن
از آب دیده دامن من پر ستاره نیست
وصال شیرازی
* * * * *
در معرکه ی عشق دلیرانه متازید
بر صفحه ی دریا نتوان مشق شنا کرد
صائب
* * * * *
چه کوتاهست شبهای وصال دلبران یارب
خدا از عمر ما بر عمر این شبها بیافزاید
میرزا یوسف قزوینی
* * * * *
در بزم وصال تو به هنگام تماشا
نظاره ز جنبیدن مژگان گله دارد
حیرتی
* * * * *
بقربانت شوم شبهای هجران در دلم مگذر
که این دریای آتش دوست از دشمن نمیداند
خاتمی اصفهانی
* * * * *
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرو ، ای ساقی
* * * * *
هنوز خانه ی دل وقف عشق توست بیا
که این خرابه همانست کاندر آن بودی
پژمان
* * * * *
در روز وعده جان به خدا هم نمی دهم
جانم توئی چگونه تو را کس به کس دهد
مسیح کاشی
* * * * *
* * * * *
گویا تو برون میروی از سینه وگر نه
جان دادن کس اینهمه دشوار نباشد
نظیری نیشابوری
* * * * *
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است
حافظ
* * * * *
عشق از ره تکلیف بدل پا نگذارد
سیلاب نپرسد که در خانه کدامست
صائب
* * * * *
با صبح بگوئید که بی وقت مزن دم
امشب شب وصل است نگهدار نفس را
کمال خجسته
* * * * *
از هجر گر چه نیست بلائی بتر ولی
بدتر ز هجر از غم هجران نمردن است
میر صیدی تهرانی
* * * * *
ایدوست قصه ای ز محبت بگو که من
طفلم به طبع و طالب افسانه ام هنوز
پژمان
* * * * *
سبک پی قاصدی خواهم ، که چون غمنامه ی ما را
بدست او دهد کاغذ ، هنوز از گریه تر باشد
* * * * *
وصلت اگر نصیب شد از سعی ما نبود
گردون تلافی ستم خویش میکند
ملک قمی
* * * * *
شد سپید از غم هجر تو مرا دیده کجاست
آنکه میگفت که بالای سیه رنگی نیست
شمسه تویسرکانی
* * * * *
آنروز که دور از تو شدم دانستم
غم میکشدم ولی به این زودی نه
طلعت اصفهانی
* * * * *
آنچنان نرد محبت به تو بازم که شود
عشقبازی به جهان ختم بنام من و تو
سنائی
* * * * *
از شادی بسیار مبادا که بمیرم
با من خبر یار بیکبار مگوئید
اشرف جهان
* * * * *
حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست
پیش مردم شمع در بر میکشد پروانه را
صائب
* * * * *
به هیچ جا نرود جز به آشنائی کس
بغیر عشق که کارش به آشنائی نیست
وفای تفرشی
* * * * *
شد سپید از غم هجر تو مرا دیده کجاست
آنکه می گفت که بالای سیه رنگی نیست
شمسه تویسرکانی
* * * * *
شب وصلست و مینالم که شاید چرخ پندارد
که باز امشب شب هجر است و دیر آرد به پایانش
سحاب اصفهانی
* * * * *
دیده در راهند چشمانم که باز آئی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی میکند
* * * * *
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست
هر کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عشقی همدانی
* * * * *
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگاه آشنا بس است
صائب
* * * * *
صبا برخیز و کوه بیستون را آب و جارو کن
که شیرین بر سر جان دادن فرهاد میآید
قصاب کاشانی
* * * * *
یک دل نمانده است که داغش نکرده ای
بردارد ای فراق خدا از میان تو را
نافع کشمیری
* * * * *
قصه ی شبهای هجران نیست اینجا گفتنی
روز محشر این سر طومار وا خواهیم کرد
صائب
* * * * *
همنشینم به خیال تو و آسوده دلم
کاین وصالیست که در پی غم هجرانش نیست
ذوقی کاشانی
* * * * *
چه آشنا نگهی داری ای رمیده غزال
خدا نگاه تو را با کس آشنا نکند
* * * * *
ای دل علاج عشق هم از عشق کن طلب
مشکل گشای کار تو جز مشکل تو نیست
حاجب شیرازی
* * * * *
خوشم که هیچکس از من دگر نشان ندهد
به راه عشق مرا به ز بی نشانی نیست
عارف
* * * * *
لرزدم دست دهی چون به کفم دامن وصل
چون عطا عمده بود دست گدا میلرزد
والهی قمی
* * * * *
تو تا جدا شدی از من زمانه سوخت مرا
چنین بود چو گل از پیش خار برخیزد
میرزا ابوالحسن فراهانی
* * * * *
قدرت عشق بنازم که بیک تیر نگاه
جان شیرین بفروشند دو بیگانه بهم
من به حال دل خود خندم و دل نیز بمن
چه تعجب که بخندند دو دیوانه بهم
افسر بختیاری
* * * * *
بنشین که عمر کوته ما همچو روز وصل
یکره که خواستی و نشستی گذشته است
حجری تبریزی
* * * * *
نازنینی چون تو و دلداده ای باید چو من
عشق عالمسوز باید حسن عالمگیر را
پارسا
* * * * *
معشوق به نام من و کام دگرانست
چون غره شوال که عید رمضانست
قائم مقام فراهانی
* * * * *
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا
شاهزاده سلیم
* * * * *
بگذشت یار از من و از پی نرفتمش
آری نمیتوان ز پی عمر رفته رفت
وحشی بافقی
* * * * *
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ای
اطهری کرمانی
* * * * *
یا رب چه چشمه ایست محبت که من از آن
یک قطره نوش کردم و دریا گریستم
واقف هندی
* * * * *
به دامنت نرسد دست ما که جلوه ی حسن
ترا به بام فلک برد و نردبان برداشت
علائی آشتیانی
* * * * *
غیر روی تو که پیوسته دو ابرو دارد
در کجا سوره ی یوسف به دو بسم الله است ؟
رفیع کاشی
* * * * *
دوش خود را سر بدامان تو میدیدم بخواب
کاش میمردم چرا بیدار کردم خویش را
حکیم سعید قمی
* * * * *
از حسرت جمال تو هنگام عرض حسن
افتد ز دست یوسف پیغمبر آئینه
شانی تکلو
* * * * *
دست من گیر که این دست همانست که من
بارها در غم هجران تو بر سر زده ام
قاضی رکن الدین قمی
* * * * *
شیشه هائی که شکستم ز سر مستی عشق
در ازل مایه شد این گنبد مینائی را
احسان الله ممتاز
* * * * *
اگر ببینی و دست از ترنج بشناسی
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
وصال شیرازی
* * * * *
زلیخا یافت عمر رفته را از صحبت یوسف
ز سودای محبت هیچکس مغبون نخواهد شد
صائب
* * * * *
برادرانه بيا قسمتي کنيم رقيب
جهان و هر چه در او هست از تو يار از من
سید مرتضی
* * * * *
موبمو قربان آن ابرو شدم اما هنوز
طاعتی مقبول نتوانم در آن محراب کرد
کلیم
* * * * *
هر که بیند حال من داند که هجران دیده ام
بس خرابی ظاهر است آنجا که طوفان بگذرد
کلیم کاشانی
* * * * *
زمانه دفتر اوصاف حسن یوسف را
ز شرم روی تو برد و به چاه کنعان ریخت
شعیب جوشقانی
* * * * *
چشم بد دور ز مژگان سبکدست تو باد
که بخون دو جهان سرخ نشد نشتر او
سعدی
* * * * *
یک دل نمانده است که داغش نکرده ای
بردارد ای فراق خدا از میان ترا
نافع کشمیری
* * * * *
مگر تو بخت منی یا که طالع تو منم
که خفته ای تو و من صبح و شام بیدارم
همای شیرازی
* * * * *
هر که از دامن او دست مرا کوته کرد
دارم امید که دستش به گریبان نرسد
همام تبریزی
* * * * *
تو بصد آئینه از دیدن خود سیر نه ای
من به یک چشم ز دیدار تو چون سیر شوم
صائب
* * * * *
شد دل شیرین ، ز مژگان تر فرهاد نرم
راستی در کوه کندن ، کوهکن استاد بود
منعم اصفهانی
* * * * *
در طریق عشق خار از پا کشیدن مشکلست
ریشه در دل میکند خاری که در پا میرود
صائب
* * * * *
مي خواهم از خدا بدعا صد هزار جان
تا صد هزار بار بميرم براي تو
شرف قزوینی
* * * * *
به روز هجر مرا دیده بس گهر بار است
شبی که ماه نباشد ستاره بارانست
قاسم کاهی
* * * * *
تو اگر مادر فرزندی چون خود نشوی
مادر دهر نزاید چو تو فرزند دگر
رعدی تبریزی
* * * * *
اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میان
که جدا میکند از هم دو صف مژگان را ؟
صائب
* * * * *
ما را فراق تو کشته نه روزگار
مرگ و جفا و گردش گردون بهانه است
دهقانی اصفهانی
* * * * *
نا امید است ز درمان دو بیمار کسی
چشم بیمار کسی و دل بیمار کسی
هاتف
* * * * *
تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب
کاین مدح آفتاب ، نه تعظیم شان توست
سعدی
* * * * *
از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب
دردمند عشق را دارو بجز دیدار نیست
خسرو قاجار
* * * * *
از آن رنگی که شیرین در محبت ریخت دانستم
که خون کوهکن آخر به جوی شیر میآید
میر صبیدی
* * * * *
شرمنده ی خونگرمی اشکم که همه عمر
نگذاشت مرا گرد به مژگان بنشیند
صائب
* * * * *
ز هجر تلختر آبی نداشت جام سپهر
وگرنه دست قضا در گلوی ما میریخت
ارشد کازرونی
* * * * *
بر لب بام آمد آن مه گفت باید مردنت
کافتاب عمرت اکنون بر لب بام آمده
نسیمی نیشابوری
* * * * *
بدوستي که بجز دوستي نخواهي يافت
اگر شکافيم از تيغ امتحان رگ و پوست
وصال شیرازی
* * * * *
به پاکبازی من در جهان حریفی نیست
بهر که باخته ام عشق برده ام جان را
فقیر هندی
* * * * *
چنان زهر فراقت ریختی در ساغر عمرم
که مرگ از تلخی آن گرد جان من نمی گردد
کلیم کاشانی
* * * * *
آنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل میشود
جلوه ی او یک خیابان سرو را از پا فکند
صائب
* * * * *
دفتر عشق من از اشک نوشتم ای دل
باید از خون تو در او نقش و نگاری بکنی
نظام وفا
* * * * *
تا دامن محشر نتوان دوخت به سوزن
مژگان تو چاکی که مرا در جگر انداخت
صائب
* * * * *
آنچه از غيبتت اي دوست بمن ميگذرد
نتوانم که حکايت کنم الا به حضور
سعدی
* * * * *
هر که را دیدیم حیران قد رعنای اوست
بر علم دارد نظر دائم سپاه از شش جهت
صائب
* * * * *
نه پا دارم که بتوانم بگرد قامتش گردم
نه دستی کز فراق آن صنم خاکی بسر ریزم
قصاب کاشانی
* * * * *
من کجا هجر کجا ای فلک بی انصاف
بهمین درد بسوزی که مرا سوخته ای
صائب
* * * * *
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود بزندان میرود
صائب
* * * * *
چشمان من برویت در عاشقی چنانند
کز رشک یکدگر را دیدن نمیتوانند
سپهری اصفهانی
* * * * *
چه غم از تابش خورشید قیامت دارد
هر که در سایه ی مژگان تو در خواب شود
صائب
* * * * *
قامتی دیدم که می گوید گه برخاستن
کو قیامت تا تماشای قیام من کند
فروغی بسطامی
* * * * *
زحمت چه میکشی پی درمان ما طبیب
ما به نمیشویم و تو بدنام میشوی
شرف قزوینی
* * * * *
محبت مگسلان جانا که چون بگسسته شد پیمان
توان پیوند کرد اما گره اندر میان باشد
عراقی
* * * * *
با دوست هم لباسم و چون اشک و آه شمع
من ميروم به يکطرف و او به يکطرف
صائب
* * * * *
زاهد از صومعه ام راند و از دیر کشیش
مژده ای عشق که کافر شده ام در همه کیش
معاون الحکما
* * * * *
هوای قد بلند تو میکند دل من
تو عمر کوته من بین و آرزوی دراز
حکیم شیرازی
* * * * *
سپاه غمزه ات را در هزیمت فتح می باشد
شکست افتاد در دلها چو برگردید مژگانت
کلیم کاشانی
* * * * *
گرچه میدانم نمیائی ولی هر دم ز شوق
سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم
هدایت طبرستانی
* * * * *
نقش کوه بیستون از کوشش فرهاد نیست
این هنر از عشق شورانگیز شیرین است و بس
عشقی کاشانی
* * * * *
گر تو برگرديدي از من بي گناه و بي سبب
تا مگر من نيز برگردم غلط ظن مي بري
سعدی
* * * * *
مرا ز یاد تو برد و ترا ز دیده ی من
زمانه جور ازین بیشتر چه خواهد کرد
صائب
* * * * *
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغیست کزین خانه به آن خانه برند
حافظ
* * * * *
کسی که دست به زلف دراز او دارد
چرا به دامن این عمر مختصر چسبد
صائب
* * * * *
دل به نگاه اولین گشت اسیر چشم تو
زخم دگر چه میزنی صید بخون تپیده را
فروغی بسطامی
* * * * *
به فروغ چهره زلفت ره دل زند همه شب
چه دلاور است دزدی که به شب چراغ دارد
حافظ
* * * * *
گفتی چه خورانند به بیمار محبت
این از دگری پرس که من خواب و خورم نیست
بیدل کرمانشاهی
* * * * *
به وعده ی تو نیاسود چشم منتظرم
حکایتی است که افسانه خواب میارد
مسیح کاشی
* * * * *
ندهم زمان پیری بدو عالم آن دمی را
که قد خمیده گیرم سر زلف پر خمی را
قریب اصفهانی
* * * * *
بی سجده میکنند نماز جنازه را
مگذار پیش مرده دلان روی خود بخاک
صائب
* * * * *
دل که افسرده شد از سینه برون باید کرد
مرده هر چند عزیز است نگه نتوان داشت
نظام دستغیب
* * * * *
چشم مستت شوخی و بی باکی از حد میبرد
گر چه میبیند بفرق خویشتن شمشیر را
صائب
* * * * *
بدوستي تو با عالمي شدم دشمن
چه دشمنيست ندانم که با منست ترا
فروغی بسطامی
* * * * *
چنین که در دل من داغ زلف سرکش تست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
حافظ
* * * * *
دیده را فایده آنست که دلبر بیند
ور نبیند چه بود فایده بینائی را ؟
دکتر لطفعلی صورتگر
* * * * *
آهی که زیر لب شکند دردمند عشق
در سینه کار تیشه ی فولاد میکند
صائب
* * * * *
محبت کار خود را میکند خسرو نمیداند
که بخت خفته ی فرهاد دارد خواب شیرینی
میرزا محسن تاثیر
* * * * *
ای دوست زلف خود را در دست باد مگذار
مگذار هستی ما بر باد رفته باشد
امیر اتابیکی
* * * * *
شوخ چشمان از تو میگیرند تعلیم نگاه
گردن آهو بلند از انتظار چشم توست
صائب
* * * * *
مرا به هيچ بدادي و من هنوز برآنم
که از وجود تو موئي به عالمي نفروشم
سعدی
* * * * *
رسم عاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن
یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
زشت باشد نو عروسی را دو شوهر داشتن
قاآنی
* * * * *
دلم شکستي و رفتي خلاف شرط مودت
به احتياط رو اکنون که آبگينه شکستي
سعدی
* * * * *
غلط است اینکه گویند بدل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
عراقی
* * * * *
ما و زلف او بیک طالع ز مادر زاده ایم
می شوی آشفته حال از روزگار ما مپرس
قصاب کاشانی
* * * * *
بسکه می آید بناز از چشم او بیرون نگاه
چند جا تا خانه ی آئینه منزل میکند
صائب
* * * * *
تخم محبتم که بهر شوره زار دل
قسمت حواله میکندم ریشه میکنم
طالب آملی
* * * * *
سست عهدي که بدو عهد مودت بستم
ترسم آخر که بسختي شکند پيمان را
فروغی بسطامی
* * * * *
گر غیر گفت بهر تو مردم دروغ گفت
من راست گفته ام که برای تو زنده ام
فرخ
* * * * *
فرياد دشمنان همه از دست دشمن است
فرياد سعدي از دل نامهربان دوست
سعدی
* * * * *
بعالمی ندهم موئی از پریشانی
که باشد از سر زلف تو یادگار مرا
برهان ابرقوئی
* * * * *
در ره مهر و محبت پای مشتاقان سر است
کوهکن در عاشقی زد تیشه ای بر پای خود
صائب
* * * * *
بريده باد زبان کسي که دست مرا
ز دامن تو به تيغ زبان جدا کرده
صبری اصفهانی
* * * * *
از تو با مصلحت خویش نمی پردازم
همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
گر تو خواهی که بجوئی دلم امروز بجوی
ورنه بسیار بجوئی و نیابی بازم
سعدی
* * * * *
قسمت ما ز جهان غیر پریشانی نیست
سر نوشت من و زلف تو به یک مضمونست
فرقتی
* * * * *
ز بی مهری چنان دم میزنی با ما که پنداری
به عمر خویشتن نشنیده ای نام محبت را
قدسی مشهدی
* * * * *
تو کز سوز محبت بی نصیبی چاره ی خود کن
که من پروانه ام خود را بجائی میتوانم زد
لسانی شیرازی
* * * * *
ما را چو روزگار فراموش کرده اي
جانا شکايت از تو کنم يا ز روزگار
عمعق بخارائی
* * * * *
بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایه ایم و خانه ی هم را ندیده ایم
میر صیدی تهرانی
* * * * *
هر دیده که عاشق است خوابش مدهید
هر دل که در آتش است آبش مدهید
دل از بر من رمید از بهر خدای
گر آید و در زند جوابش مدهید
عمعق بخارائی
* * * * *
سر زلف تو نباشد سر زلف دگری
از برای دل ما قحط پریشانی نیست
صائب
* * * * *
منزلگه عشق است بخورشید بگوئید
کاینجا مکشد تیغ که باید سپر انداخت
معیری
* * * * *
در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من
که منهم دل ز مهرت برکنم تا فرصتی دارم
رفیقی کاشانی
* * * * *
رفت از نظر و ز دل نرفت اين غلط است
از دل برود هر آنچه از ديده برفت
افسر
* * * * *
در بروی همه بستیم ولی نتوان بست
به خیال تو در خانه ی تنهائی را
ابوالحسن ورزی
* * * * *
بسکه از مهر و محبت نامه ام را رنگ و بوست
گر بدشمن مینویسم میتوان خواندن به دوست
وحید قزوینی
* * * * *
يار ميايد و هنگام نثار است مرا
مرو اي جان گرامي ، به تو کار است مرا
حق بیگ گرامی
* * * * *
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
ابوالحسن ورزی
* * * * *
به مرگ هم نبريدم به هر که پيوستم
کسي نخوانده چو من حرف آشنائي را
* * * * *
یار مفروش در عالم که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناصره بفروخته بود
حافظ
* * * * *
گر محبت در میان باشد تکلف گو مباش
شیر مادر در حلاوت بی نیاز از شکر است
غنی کشمیری
* * * * *
جان در رهت اگر نفشانم عجب مدار
شرم آيدم از آنکه متاعي محقر است
* * * * *
در دوستي چو شمع ز جانم دريغ نيست
سرگرم دوستانم و با خويش دشمنم
* * * * *
یک دو روزی صبر کن ای جان بر لب آمده
زانکه خواهم در حضور دوست بسپارم ترا
هلالی جغتائی
* * * * *
بر وضع ما بچشم حقارت نظر مکن
ما را بروز تیره محبت نشانده است
علاجی
* * * * *
باشد به از گلی که زند گلرخی به سر
خاری که در طریق محبت به پا رود
وصال شیرازی
* * * * *
هر لاله ای که بعد من از خاک من دمد
شرحی بود ز سوز دل داغدار من
.
.
من لاله ی آزادم ، خود رویم و خود بویم
در دشت مکان دارم ، هم فطرت آهویم
آبم نم باران است ، فارغ ز لب جویم
تنگ است محیط آنجا ، در باغ نمی رویم
از خون رگ خویش است ، گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد ، زیبائی رخسارم
بر ساقه ی خود ثابت ، فارغ ز مددکارم
نه در طلب یارم ، نه در غم اغیارم
جوش می و مستی بین ، در چهره ی گلگونم
داغ است نشان عشق ، در سینه ی پر خونم
آزاده و سر مستم ، خو کرده به هامونم
راندست جنون عشق ، از شهر به افسونم
از سایه ی کس منت ، بر خود نپذیرم من
عیب چمن و گلشن ، بر خویش نگیرم من
بر فطرت خود نازم ، وارسته ضمیرم من
آزاده برون آیم ، آزاده بمیرم من
شاعر : محمد ابراهیم صفا
شاعر معاصر افغان
دیوان نوای کوهسار
http://www.youtube.com/watch?v=zaSyBLQ9dLI
تا گشودم پر خود شعلهء غم سوخت مرا
کاش پروانهء من قدرت پرواز نداشت
ملک دل را همه در کار محبت کردم
وای از این شهر که یک خانه برانداز نداشت

دست گیرید در این واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک از این واسطه از چشم بیافتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا
آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم
ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا
من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم
گر براند ز در آن حور پریزاد مرا
این خیالست که وصل تو به ما پردازد
هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا
گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم
که رسد در شب هجران تو فریاد مرا
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
" فریدون مشیری "
كس همنشين من ، بجز از سايه ام نشد
در شيشه ماند بادهء مرد آزماي من
خوشحال بود ...
یک هفته ای میشد که دست راستش را از آرنج قطع کرده بودند . کمسیون پزشکی تشخیص داده بود که بافتهای دست او گانگره شده و در صورت تاخیر بیشتر عفونت به تمام بدنش سرایت خواهد کرد و تنها راه باقیمانده ، قطع عضو میباشد .
او خوشحال و راضی بود از اینکه چقدر خردمندانه عمل کرده و تامل خودش را میستود ، آخر او معتقد بود که انسانها بزرگترین قربانی پیش داوریهای خودشان هستند و خوب خودش هیچوقت بدون بررسی کامل تمام جوانب یک موضوع ، در مورد آن اقدامی نمیکرد و از این جهت یک استثناء محسوب میشد و این افتخار آمیز بود .
اصل ماجرا برمیگشت به حدودا پنج ماه قبل ، در آنروز که او طبق معمول مشغول انجام کارهای روزانه اش بود دستش به لیوان آب روی میز کارش خورده و لیوان از روی میز افتاده و شصت تکه شده بود . او بلافاصله خرده شیشه ها را از روی زمین جمع کرده و درون ظرف آشغال ریخته بود . غافل از اینکه انگشت دستش در اثر جمع کردن خرده شیشه ها از روی زمین دچار جراحت شده .
روزهای متمادی میگذشت و او هیچ اعتنائی به جراحت دستش نمیکرد و هر از گاهی که چشمش به زخم میافتاد با خونسردی و بدون توجه به آن ، به انجام امورات روزانه خودش میپرداخت آخر او از آن دسته آدمهائی بود که نظر خوبی نسبت به کسانی که بچه ننه هستند یا اصطلاحا احساسات کودکانه و آبکی دارند نداشت . و برای اینکه ثابت کند که آدم قدرتمندی هست حتی وقتی سهوا ( یا حتی گاهی اوقات عمدا ) دستش به جسمی که آلوده بود میخورد هم هیچ اعتنائی به زخم نمیکرد .
دوستانش به او گفته بودند که مراقب دستت باش و با یک پارچهء تمیز پانسمانش کن ، ولی او دنبال دلیل اینکه چرا هر روز وضعیت دستش بدتر میشد میگشت و نمیخواست عجولانه تصمیم گیری کند و یا کاری انجام دهد .
مدتها میگذشت و هر روز انگشت دست او دردناکتر میشد و کم کم عفونت داخل نسج های انگشتش دویده بود ، به هر چیزی که دست میزد که کمی به دستش فشار می آمد خونابه همراه با چرک از محل زخم ، که حالا بزرگتر هم شده بود بیرون میزد - او در دلش به کسانی که گفته بودند با یک پارچه تمیز پانسمانش کن میخندید و میگفت که آنها چه آدمهای ساده نگر و سهل انگاری هستند ، مگر میشود اینطور عفونتی را فقط با یک دستمال و پانسمان کردن خوب کرد !
باید صبر میکرد - تا زخم بصورت کامل و همه جانبه ماهیت خودش را نشان بدهد تا بتواند درمان قطعی برایش پیدا کند . و خوب اگر اینقدر صبور نبود که هیچوقت به ذات زخم که میتوانست عفونی باشد پی نمیبرد
مدتها میگذشت و سرعت گسترش زخم زیادتر شده بود و از تصاعد حسابی با قدر نسبت کم به تصاعد هندسی تبدیل شده بود - و خوب او آدم قدرتمندی بود و نباید اسیر احساسات آبکی میشد . شاید زخم از این هم بدتر بوده و او نمیدانسته ، باید صبر بخرج میداد و بیشتر بررسی میکرد تا قربانی پیشداوری های خودش نشده باشد .
کار به جائی رسیده بود که عفونت دستش به زخم مزمن تبدیل شده بود و گاه و بیگاه چرک و خونابه از آن به بیرون فوران میکرد و حتی گاهی موجب میشد که او تب کند و وجودش ملتهب باشد . دوستانش که میدیدند او هنوز مترصد آشکار شدن هویت واقعی زخم دستش هست با یک پزشک مشورت کردند و پزشک بصورت موکد به آنها گفته بود که او باید از دستش مراقبت کند . و دوستانش هم بصورت تلویحی از او خواستند که از دستش مراقبت کند ، البته او در جواب میگفت نمیبینید حال و روز خودم را ؟ من خودم الان به کسی احتیاج دارم که از من مراقبت کند !!
راستی چقدر ابله بودند کسانی که میگفتند دستت را با فقط با یک دستمال تمیز پانسمان کن ! یا از آن مراقبت کن
پیشرفت زخم موجب شده بود که او چندین بار نتواند سر کار برود . و کم کم درد و عذاب زخم نابکار بدجوری داشت او را اذیت میکرد
اگر پایداری و صبر او نبود ، کی می توانست به ماهیت بد و متعفن آن زخم پی ببرد . خلاصه یکروز که درد و تب او را کاملا از پا انداخته بود و در حالت نیمه بیهوش بود ، دوستانش او را به بیمارستان بردند . زخم کاملا ناسور و بدخیم شده بود و کاملا خودش را نشان داده بود .
دیگر هیچ راهی وجود نداشت جز اینکه دست راستش را از آرنج قطع کنند .
فقط در سایهء پایداری و سخت و خونسرد بودن او بود که مقدور شده بود تا این حد به ماهیت شوم و متعفن این زخم پی برد ......
دوست خردمندم خانم دکتر " ن.ا " مطلب زیر را در تعبیر نوشتهء قبلی من ( آزادی ) برایم ایمیل کرده بود که برسم امانتداری عین نوشته را در زیر میآورم :
پرسفون دختر زئوس خدای خدایان و دیمیتر ایزدبانوی مادر و باروری بود . پرسفون دخترکی بی خیال و هماره نشسته بر ابر اوهام و تخیلات . زئوس این خدای آسمانی نگران از این حال و هوای دخترک برای فراهم نمودن زمینه های رشد او به فکر افتاد. او دخترک را به ازدواج هادس خدای زیر زمین دراورد. هادس پرسفون را به دنیای زیر زمین برد. دیمیتر ایزدبانوی مادر از دختر بی خبر ماند و برآشفت . تمام زمین را به جستجوی پرسفون گشت - آشفته و سراسیمه - به حدی که دیگر گلی بر زمینی نرویید و همه زمین خشک شد چون او ایزدبانوی افسرده باروری بود و این مادر افسرده چیزی نزاید. زئوس با خشکی زمین و به خطر افتادن جان بندگان برآشفت و راز پرسفون را به دیمیتر گفت و برای آسودگی وی و بازگشت وفور نعمت به سطح زمین کسی را به دنبال پرسفون در سرزمین هادس فرستاد در نهایت قرار بر این شد که پرسفون شش ماه از سال در سطح زمین و شش ماه در سرزمین هادس باشد . برای به سطح آمدن پرسفون ، هادس دانه های انار به او میداد و پرسفون افسرده - شاداب و سرزنده به سطح زمین باز می گشت.
شش ماهی که او در سطح زمین است شکوفایی و باروری زمین (بهار و تابستان) و شش ماه دیگر (پاییز و زمستان) رکود و سرما .
شش ماه دوم همان فصولی است که ما به هر دلیلی در فصل رکود خود زندگی می کنیم . فصل افسردگی ، و ما حصل آن دانه های انار که حاصل به درون رفتن و تعمق است می باشد که به یمن برکت حاصله از این تعمق با نشاط و شاداب بهار دیگر را آغاز می کنیم .
تا بهار دو هفته راه باقی مانده
مشتاق بهارم
.
.
.
و سرخوش رهائی از زمستان
رویای پرواز نمی ارزد به قیمت
محبوس شدن نغمهء هزاران پرنده در بالش من
.......
بالشم را پاره کردم
دیشب موقع خواب
بالشی از پر زیر سرم گذاشتم
......
تا صبح خواب پرواز میدیدم
گل آفتابگردان اغلب رمز پایداری در عشق است . و این رمز از یک داستان اساطیری سرچشمه میگیرد که خلاصه ی آن چنین است :
کلایتی یکی از حوریان دریائی بود که دل به عشق آپولو سپرده بود و از جانب معشوق پاسخی نمیشنید اما چون شمع همچنان در شعلهء عشق میگداخت و پایداری میکرد . هر روز هنگام طلوع صبح که آپولو با گردونهء پر شکوه و جلال خویش راه آسمان میگرفت کلایتی گیسوان بلندش را بر دوش افشان میکرد و همچنان چشم بر آپولو میدوخت تا در افق مغرب غروب کند . نه روز تمام پیوسته کارش همین بود ، نه خواب داشت و نه خوراک و تنها از اشک چشم خویش و شبنم سرد هوا تغذیه میکرد . چهره اش با آفتاب می چرخید و یکدم چشم از معشوق بر نمیداشت تا اندک اندک پاهایش ریشه کرد و در زمین فرو رفت و رخسارش به گلی بدل شد که آن را گل آفتابگردان نام کردند . از آنکه پیوسته چشم به خورشید دوخته و با گردش آن میگردد .
" The Heart Has Truly Loved Never Forgets ,
But As Truly Loves On To The Close ;
As The Sunflower Turns On Her God When He Sets
The Same Look That She Turned When He Rose . "
دلی که براستی عاشق شده باشد هیچگاه عشق را فراموش نمیکند
بلکه عشق را تا آخر عمر ادامه میدهد
همچون گل آفتابگردان
که خدای محبوب خویش ، خورشید را
هنگام غروب با همان چشم مینگریست
که هنگام طلوع بر او گشوده بود
توماس مور ( شاعر ایرلندی قرن نوزده )
WORDS OF WISDOM ON FRIENDSHIP
Oh , The Comfort ,
The Inexpressible Comfort Of Feeling Safe Whit A Person ,
Having Neither To Weigh Thoughts Nor Measure Words ,
But Pouring Them All Right Out ,
Just As They Are , Chaff And Grain Together ;
Certain That A Faithful Hand Will Take And Sift Them ,
Keep What Is Worth Keeping ,
And Then With The Breath Of Kindness Blow The Rest Away .
Dinah Maria Mulock Craik
چه خوش است صحبت دوستی که در کنارش
نباید اندیشه های خود را بسنجی
و نه گفته ها را در ترازو نهی
بلکه بی خیال هر چه می اندیشی بر زبان میاوری
و کاه و گندم را با هم در کف او می نهی
و بی گمان دانی که او
آن کاه و گندم را غربال خواهد کرد
دانهء شایسته را بکار خواهد گرفت
و کاه را با نفس مهربانی به باد خواهد سپرد
دینا ماریا میولاک کریک
LEISURE
What Is This Life , If , Full Of Care
We Have No Time To Stand And Stare
No Time To Stand Beneath The Boughs
And Stare As Long As Sheep Or Cows
No Time To See , When Woods We Pass
Where Squirrels Hide Their Nuts In Grass
No Time To See , In Broad Daylight
Streams Full Of Stars , Like Skies At Night
No Time To Turn At Beauty`s Glance
And Watch Her Feet , How They Can Dance
No Time To Wait Till Her Mouth Can
Enrich That Smile Her Eyes Began
A Poor Life This If , Full Of Care
We Have No Time To Stand And Stare
“ W.H.Davies “
فراغت
این زندگی خود به چه کار می آید
اگر از گرفتاری ایام و غصه روزگار
فرصت نکنیم که دمی بایستیم و جهان را تماشا کنیم
فرصت نکنیم که زیر شاخه های درختان بنشینیم
و به قدر گوسفندان ، طبیعت زیبا را بنگریم
فرصت نکنیم ، که وقتی از بیشه ها می گذریم دریابیم
که سنجابها ، دانه هایشان را کجا زیر علفها پنهان کرده اند
فرصت نکنیم تا میانه روز روشن ، نهر ها را
که چون آسمان شب – پر کوکب رخشانند
به گوشه چشمی نظاره کنیم
فرصت نکنیم که به نگاه زیبا روئی ، روی بگردانیم
و رقص و پایکوبی اش را تماشا کنیم
و دمی تامل کنیم
تا لبخندی را که چشمهایش آغاز کرده اند
در لبهایش شکفته شوند
به راستی چه زندگی حقیر و بینوائی خواهد بود
اگر فرصت نکنیم که بایستیم و نظاره کنیم
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور

برای تو
برای تو که بهشت منی
برای همیشه ی بودنم
من فکر میکنم اگر خرد ، دوراندیش نباشد و نتواند مسافتهای دوردست را رصد کند دیگر اسمش خرد نیست - بهتر است اسمش را بگذاریم غریزه !


این چند شب اخیر ، تقریبا هر شب آرام و شمرده بر روی سرامیکهای کف اتاقم قدم زده ام . ذهنم در جستجوی روشی برای تضمین اخلاقی بودن روزمره گی ها و کارهائیست که انجام میدهیم .
ذهن انتزاعی من " شوپنهاور " را نمی فهمد - او معتقد است دنیا " تصور " من است !
مگر چنین چیزی ممکن است ؟ اینکه تصورات فاعل یک عمل بتواند مبنای اخلاقی بودن موضوع عمل قرار گیرد ؟ در اینصورت حیطه ی اعتبار ساختارهای اخلاقی را محدود به صورت تصورات کرده ایم . به اعتقاد من ما نمیتوانیم بصورت فراگیر اصالت امور را به تصور فاعل منسوب کنیم و بگوئیم امور فقط به صورتی موجود هستند که فاعل آنها را تصور میکند و تشخیص میدهد ! مگر ممکن است که یک شخص با عینکی که شیشه ی آن زرد رنگ است نور سبز را سبز تشخیص دهد ؟
حتی من - شاید با نگاهی بدبینانه تر - نمیتوانم از انگیزه ی رفتارها هم به اخلاقی بودن آنها راهیابی و استنتاج قطعی داشته باشم .
انگیزش های انسانی هم شاید نتواند موجب فراسازی رفتارهای ما به رفتار اخلاقی گردد - اگر از میل به رنج دیگران و یا بلعکس همدردی و ترحم نسبت به دیگران صرفنظر کنیم ( که تنها در انسانها وجود دارد و فکر میکنم برای موجودات دیگر بی مفهوم باشد ) تنها عاملی که انگیزه ی انجام یک عمل انسانی میشود را میتوان عامل اراده یا تمنای فردی تلقی نمود که در اینصورت یک عملکرد اخلاق مدار تعبیری جز خودخواهی فاعل را در بر نخواهد داشت !!
حال آیا میتوان " خرد " را عامل غائی برای تضمین رفتار اخلاقی تصور کرد ؟ من هیچگاه حس خوشایندی از واگذاری صد در صد امور به دست خرد نداشته ام .
بنظر من بنا نمودن اخلاق بر اساس خرد تلاش بیهوده ای است که فاقد روح و انعطاف مورد نیاز نسبت به مضامین و موارد قابل اتفاق است . و در خوشبین ترین حالت نسبت به خیلی از اتفاقات بی تفاوت خواهد بود !! گاهی این تلاش را به جدول غذای هفتگی خودم شبیه میبینم که بصورت یک سری وظائف خشک در آمده که در اکثر موارد هم رعایت نمیشود !!!!
اگر حکم صدارت همیشگی را به خرد تفویض کنیم ، عملی که واقع میشود هیچگونه اطلاعی درباره ی رفتار فاعل ارائه نمیکند . بلکه رفتار تجربی ما حاکی از علت اصلی آن عمل خواهد بود .
راستش را بگویم " من هیچوقت اعتقادی به فعالیت خرد در بطن تاریخ نداشته ام " و بر خلاف عده ای که عدم خوشبختی بشر را نارسائی عقل او میدانند تصور میکنم که رنج و مصیبتی که دامنگیر بشر شده است در قلمرو اراده ی مخالف کوری است که بر جهان و بر شخص ما حاکم است .
پس راه نجات چیست ؟ تصور من بر استقرار " عشق متواضع " است و بس !
در صورتی که بتوان نقطه ی پایانی بر اصل فردیت محوری گذاشت و به جهان واحد و یکی شده نزدیکتر شد میتوان به حصول اخلاق امیدوارتر گردید . شاید دستیابی عملی به این مطلب فقط در سایه ی اینکه ما خواسته های خود را به حداقل تنزل دهیم - بدون اینکه در اثر افراط در این امر به ریاضت کشیدن سقوط کنیم ، مقدور باشد .
شاید حکمت حقیقی این باشد که انسان تامل کند که تا چه حد باید بخواهد . بنظر من هر چه انسان مرز خواسته های خود را محدودتر کند به همان اندازه حقیقی تر و آزاده تر خواهد شد ....
Who Loves The Rain
Who Loves The Rain
And Loves His Home
And Looks On Life With Quiet Eyes
; Him Will I Follow Through The Storn
And At His Hearth-Fire Keep Me Warm
Nor Hell Nor Heaven Shall That Soul
Surprise
Who Loves The Rain
And Loves His Home
And Looks On Life With Quiet Eyes
Frances Shaw
آنکس که باران را دوست دارد
و خانه اش را دوست دارد
و با نگاهی آرام به زندگی می نگرد
با او به میان طوفان خواهم رفت
آنکس که قلبش به من گرمی ببخشد
و نه بهشت و نه دوزخ او را به شگفت نیاورد
و با نگاهی آرام به زندگی بنگرد
با او به میان طوفان خواهم رفت
فرانسیس شاو

در بزم رقیبی و نداری خبر امشب
کز غصه گذشتست ز کارم خطر امشب
در مزرع من صاعقه ی جور تو افتاد
می سوزدم این برق عجب خشک و تر امشب
طوفانزده ی دردم و در همرهی من
صد موج دمادم شکند چشم تر امشب
آن شاخ ضعیفم که هجوم غمت ایدوست
در دست گرفته پی قطعم تبر امشب
احوال من از پنجره در کوچه نشسته است ؟
کاواز حزین سر دهد این رهگذر امشب
گلگونی رخساره ام از برگ و نوا نیست
در خون زده مرغ دل من بال و پر امشب
چون مهر نگاهت ز سرم سایه کشیده است
دردا که تهی میشوم از برگ و بر امشب
امروز به دیدار من غمزده بشتاب
شاید نرسم از غم تو تا سحر امشب
اینسان که گرفتست غمت سینه ی " مهدی "
دانم که در آرد ز دل من پدر امشب

مهرت ضعیف کرد چو مو قامت مرا
دانست جوف سوزن عیسی است راه عشق
*****
ز هجران توام ای مه ، به هر مژگان فتاد آتش
بیا یکشب تماشا کن ، چراغانی دریا را !
*****
در دست مست زنگی ، تیغ برهنه خوشتر
از آنکه خیل مژگان ، پیش سیاه چشمی
*****
پیش چشمان سیه هر دانه مژگان خنجریست
کز قضا اندر کف مستی سیه افتاده است
*****
ناله ی دل در سر زنجیر گیسویش گرفت
ور نه از روز ازل اینسان نبد بیتاب زلف
*****
هر سحر خورشید و من چون چشم گریان میکنیم
ماه و او از خون گریزانند و پنهان میشوند
*****
جرم سنگین دلی کوه زمینگیرش کرد
ذره شو تا به سراپرده ی خورشید رسی
*****
طرب بی حدش از گریه ی بی حد من است
ابر چون گریه کند ، باغ صفا میابد
*****
ای سراسر صفا ز سر بقدم
درد اهل صفا ز تو مرهم
بر قدومت فتاده میدانم
زآفتاب آسمان رود شبنم
صید افتاده در کف صیاد
در سر کوی توست صید حرم
من ز فتراک تو ندارم دست
کز جدائی ندیده ام جز غم
راه بر کوی دیگران نبرم
چه به مهرم بپروری چه ستم
من نه زاکنون اسیر مهر توام
کاین حدیث از ازل زدند رقم
عارفی را شنیدم این احوال
چون زگیتی همی بشد خرم
بر سر گور لوح عشق نهاد
قصد دارم چو او کنم من هم
" بر سر لوح وی نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر "
کار وصفت گذشته از تحسین
خلقتت گوئیا نبوده ز طین
نازم آندم که در مقام توام
همچنان صعوه در بر شاهین
نامت ار بر دهان من آید
عطر آن عالمی کند مشکین
دیگران بیدقند در هر کار
بهر هر عرصه ای توئی فرزین
نزد تو کی توانم از خود گفت
پیش خورشید گم بود پروین
مردم چشم من برسم وفا
قدمی نه به چشم من بنشین
چون پدر مهر اگر کنی و جفا
جور و مهرت بود مرا تسکین
کودکی لوحه ای بداشت ز گل
قیمتش همردیف در ثمین
" بر سر لوح وی نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر "
غمت از من ربوده صبر و قرار
پاس من از کرم بیا و بدار
جز توام در نظر نباشد کس
پیش گل کی نظر بود بر خار
یا به تیغم زن و رهان از خویش
یا ز خویشم به یکطرف مگذار
از وصالت چه گویم و از هجر
مستی است آن یکی و این چو خمار
هر چه بر بسته ام کمر همه عمر
جز پی خدمتت بود زنار
میتوانم بریدن از خود لیک
کی توانم بریدن از دلدار
نام خوبت کجا توان حک کرد
روی آئینه ی پر از زنگار
لوح قلب کسی بود لایق
که غمت را کشیده " مهدی " وار
" بر سر لوح وی نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر "
.jpg)
گر عشق بود نیست ز عالم همه باکم
این نکته بخوان هر نفس از سینه ی چاکم
آشفته نگردد دل آزرده ی بلبل
بر چهره ی گل افتد اگر دیده ی پاکم
از عشق بود اینکه نظرها سوی من شد
از کف چو دهم عشق تو را ذره ی خاکم
کوته نشود دست من از دامنت ای ماه
بر پای تو پیچیده چنان شاخه ی تاکم
از خود ببرد هر نفسم چون دل عاشق
راهی که زند عشوه ی آن نغمه ی راکم
اندیشه ی صاحبنظران جز نظری نیست
جان را بنهم بر سر اندیشه ی پاکم
من را ز هجر روی تو دیگر قرار نیست
وز دوریت خزان دلم را بهار نیست
در بند مهر کردی و تنها فکندیم
این راه صید کردن و رسم شکار نیست
آنکس که مستی اش ز دو چشم خمار تست
وی را شراب و میکده رفع خمار نیست
این شرح غم که ز بهرت نوشته ام
دانی تو خود که یکی از هزار نیست
نی چون توان شرح فراق تو را نداشت
پس گفتن حدیث تو کار سه تار نیست
چشم خیال من ز تو خوشتر ندیده است
چون روی دلکشت به جهان یک نگار نیست

قاضی درد تا کنون با افراد نا مطبوع بسیاری مواجه شده بود ، اما این یکی که خود را " فیلسوف " میدانست ،اما هرگز مطالعه ی فلسفه نکرده بود ، حقیقتا او را آزرده بود . درد به او گفت :
" زندانی ُ مایلم ارزش صداقت را به شما بیاموزم . شما به خاطر شیادی و حقه بازی و دروغگوئی مکرر و منظم جهت نجات دادن جان مفلوک خود ، محکوم هستید . خوب دوست من ، اکنون عدالت گریبانتان را گرفته است . حکم دادگاه این است که .... ( در اینجا قاضی برای تاثیر لختی درنگ کرد ، دستکش های سیاهش را پوشید ، کلاه سیاهش را به سر گذاشت ) .... که از اینجا به محل اعدام برده و به دار مجازات آویخته شوید .
.... اما از آنجا که من قاضی بزرگواری هستم ، شما را مجالی دیگر می دهم تا ارزش راستی را دریابید . اگر در روز اعدام ، اظهاریه ای بنویسید که حاوی یک حقیقت باشد ، مجازات شما به ده سال زندان تخفیف میابد .
اما اگر اظهار شما از نظر مسئول اجرای حکم ، کاذب باشد ، حکم بی درنگ اجرا خواهد شد .
قاضی که میدید سخنانش اثری بر آن نابکار ندارد افزود : " و به شما هشدار میدهم که مجری حکم عضو باشگاه اعدام گران پوزیتیویست - منطقی ست و هر یاوه ی متافیزیکی را بعنوان کذب ، مردود خواهد شمرد . پس سعی نکنید او را با حقه های خود بفریبید ! حالا یک روز فرصت دارید تا تصمیم خود را بگیرید "
آنگاه هیئت منصفه شدت حکم را ستودند و همه ی حضار دادگاه ،شادمان از اینکه چنان شروری دچار مجازاتی سخت شده ، به او مینگریستند . اما شگفت آنکه هنگام بردن فیلسوف به سوی محل مرگ ، او فقط پوزخند میزد .
روز اعدام فرا رسید و آن نابکار ، شاد و سرخوش اظهاریه ای ارائه کرد که وقتی مجری حکم با حیرت فزاینده آن را خواند ، دندان قروچه ای کرد ، کاغذ را مچاله کرد و دستور داد که فیلسوف را بدون هیچ گونه مجازاتی ، حتی زندانی شدن آزاد کنند .
زندانی در اظهاریه ی خود چه چیزی میتوانسته نوشته باشد که به نجات او منجر شده است ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جواب : " حکم اعدام " حالتی است قدری متفاوت از نا سازه های نوع " همه ی کرتی ها دروغگو هستند . " این ناسازه برای سالیان متمادی فیلسوفان را ،از ارسطو گرفته تا زنون و آکویناس به خود مشغول داشته است . ابداع کننده ی این ناسازه ، اپیمندس فیلسوف یونان باستان است . او ادعا کرد مردم کرت همیشه دروغ میگویند . البته این ادعا فقط نژاد پرستانه نیست ، بلکه توضیح ناپذیر هم هست ، چرا که خود او کرتی بود . اگر ادعا صادق باشد پس آنچه او میگفت باید کذب باشد و اگر کاذب باشد ، پس .... صدق ادعا مقتضیات اظهار آن را متاثر می کند ، که .... و .... و .... بی نهایت پیچش و تاب صدق . در عمل ، این گزاره ها نه صادق اند و نه کاذب ، گر چه بنظر میرسد باید چنین باشند . این جمله بر خلاف جملاتی مثل " سلام جناب کشیش " است که لازم نیست " ارزش درستی " به آنها نسبت داده شود .
و اما زندانی چه گفت ؟ " من فردا اعدام شده خواهم بود ! " ( یا چیزی مشابه این ) برای رهانیدن او کافی خواهد بود . زیرا در اینصورت واضح است که مجری حکم نمی تواند او را اعدام کندچون بستگان فیلسوف میتوانند او را بخاطر اعدام اشتباه آمیز به محکمه بکشند و ادعا کنند که فیلسوف وقتی اظهار کرد که " من فردا اعدام شده خواهم بود " راست گفته بود .
همچنین اگر مجری حکم این مساله را بپذیرد و تصمیم بگیرد او را به زندان بیاندازد ، آشکار است که در اینصورت فیلسوف دروغ گفته و باید حکم اعدام اجرا میشد !!
دل ز عالم ببریدم بتو دادم که سزائی
دیده بر دور فکندم چو توام راهنمائی
هر چه من میل تو دارم تو زمن بیش جدائی
" من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی "
ذره ای پست بدم چند دمی با تو نشستم
وز پی همدمی تو ، بشد عالم همه پستم
منم آن ذره ی ناچیز که از مهر تو مستم
" دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی "
کاش شب گردم و باتو غم عشق تو بگویم
خاک ره گردم و افتم که براه تو برویم
منم آنکس که تو را هم شب و هم روز بجویم
" گفته بودم چوبیائی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی "
آتش مهر تو افتاده کنون در صف پیران
حلقه ی بندگیت جا شده در گوش امیران
در غمت جای تعجب نبود گر رود ایمان
" کان نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برده که سریست خدائی "
بلبلی دوش به بستان سخنت کرد روایت
برگ گل ریخت چو بشنید ز انبوه خجالت
سرو بشکست و همی کرد ز قد تو شکایت
" عشق و درویشی و انگشت نمائی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدائی "
" مهدی " آن نیست که مهر تو بیکسوی بریزد
یا که از بیم رقیبان بدگر سوی گریزد
اگرش بهر همین ره همه عالم بستیزد
" سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
چون بدانست که در بند تو خوشتر که رهائی "
مامور شدم در پی سودایت و معمور
وز خلق جهان در پی این مرحله معذور
چشمی که ببیند رخ خوبت شود اعمی
هر کس نگرد در رخ خورشید شود کور
هاروت اگر آن چشم سیاه تو ببیند
بی شک شود از فتنه ی زیبای تو مسحور
گر خلق جهان را بکند ساز و نوا شاد
ما را نکند جز غم سودای تو مسرور
هجر تو مرا در غم نا خواسته انداخت
این جبر زمان است و من دلشده مجبور
پروانه ی وصلی بده تا اینکه بگردند
خلقی به تمنای تو همچون من و منصور
دانی ز چه " مهدی " همه شب سر خوش و مست است
زیرا به سر کوی تو راهش شده مقدور
جان و تنم از شمع رخت در تب و تاب است
وز نرگس چشمت دل من مست و خراب است
از دست دل و دیده ام این جسم بلا جو
گاهی به سر آتش و گه بر سر آب است
زحمت مده ای مردم چشم امشب از این بیش
زیرا که میان من و او دیده حجاب است
سودای غمت در دل آشفته ی من چیست؟
گنجی که نهان در دل ویران و خراب است