|
وامق منزلگه عشق است به خورشید بگوئید -------- کاینجا مکشد تیغ که باید سپر انداخت
| ||
|
شعر هم اگر نگویم مرا که هیچ گلی همنامم نیست ، و هیچ خیابانی به نامم چگونه به یاد خواهی آورد؟ [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:42 ] [ وامق ]
نه بخاطر آفتاب نه بخاطر حماسه بخاطر سایهی بام کوچکش بخاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو نه بخاطر جنگلها نه بخاطر دریا بخاطر یک برگ بخاطر یک قطره روشنتر از چشمهای تو نه بخاطر دیوارها بخاطر یک چپر نه بخاطر همه انسانها بخاطر نوزادِ دشمنش شاید نه بخاطر دنیا بخاطر خانهی تو بخاطر یقینِ کوچکت که انسان، دنیایی ست بخاطر آرزوی
یک لحظهی من که پیشِ تو باشم بخاطر دستهای کوچکت در دستهای بزرگِ من و لبهای بزرگ من بر گونههای بیگناه تو بخاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی بخاطر شبنمی بر برگ هنگامی که تو خفته ای بخاطر یک لبخند هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی بخاطر یک سرود، بخاطر یک قصه در سردترینِ شبها، تاریکترینِ شبها . بخاطر عروسکهای تو ، نه بخاطر انسانهای بزرگ . بخاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند نه بخاطر شاهراههای دوردست بخاطر ناودان، هنگامی که میبارد بخاطر کندوها و زنبورهای کوچک بخاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام بخاطر تو بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند به یاد آر ... [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 5:47 ] [ وامق ]
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:48 ] [ وامق ]
زدي بستي شكستي سوختي انداختي رفتي جوابت چيست فــــرداي قيامت داد خواهان را عارف شيرازي ***** مرغ دلگيرم و كنج قفسي ميخواهم كه غريبانه سر خويش کشم در پر خويش عاشق اصفهاني ***** اي قاصد اگر نامه ز دلدار نياري از بهر تسلّي ز زبانش سخني ساز سحاب اصفهاني ***** اين قدر قاصد كه از من سوي جانان رفته است جمع اگر گردد به يكجا كارواني ميشود وحيد قزويني ***** همجو فرهادم به تلخي دور عمر آمد به سر وعدههائي كان لب شيرين به ما ميداد كو؟ رشيد ياسمي
*****
چه الفتي است ميان من و سر زلفش كه عمر من همه در پيچ و تاب ميگذرد شهريار ***** اسرار غمش گفتم در سينه نهان دارم رسواي جهانم كرد اين رنگ پريدنها
يغماي جندقي
***** انگشت مزن بر لب کم حوصله ی من بگذار كه سر بسته بماند گله ی من ذوقي اردستاني
***** گفتي كه رفته رفته چو عمر آيمت به سر عمرم ز دير آمدنت رفته رفته رفت محتشم كاشاني
***** از ضعف بار منّت قاصد نميكشم رنگم براي بردن مكتوب ميپرد شوكت بخارائي
***** دم آخر است بنشين كه رخ تو سير بينم كه اميد صد تماشا به همين نگاه دارم عهدي ساوجي
***** حاصل عمرم تو بودي اي نگار لاله رخ تاتو رفتي ازبرمن عمرمن بي حاصل است طالب جاجري
***** سخت دلتنگ شدم خانة صيّاد خراب كاش روي قفسم جانب صحرا ميكرد عصمت سمرقندي
*****
به ديدار اجل باشد، اگر شادي كنم روزي به بخت واژگون باشد، اگر خندان شوم گاهي رهي معيّري
***** عمر عزيز خود منما صرف ناكسان حيف از طلا كه خرج مطلّا كند كسي قصاب كاشاني
***** از دوست قاصدي كه پيام آورد به دوست انصاف ميدهم كه كم از جبرئيل نيست تزاري قهستاني ***** دل جدا ديده جدا سوي تو پـرواز كندگ گرچه من در قفسم بال و پرم بسيار است ميرعيساي يزدي ***** جايت کنون نباشد جز در كنار اغيار ياد آن زمان كه بي ما جاني نمي نشستي مشتاق اصفهاني ***** خوش كن از حرف وفا خاطر ما اي قاصد وعده ی يار خوش است ار چه قيامت باشد عاشق اصفهاني ***** من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم اي واي اگر قدم ننهد در ميان شراب صائب تبریزی ***** سبوبهدوش وصراحي به دست ومحتسب ازپي نعوذ بالله اگر پاي من به سنگ درآيد وحشي بافقي ***** تاك را سيراب كن اي ابر نيسان زينهار قطرة تا می ميتواند شد چرا گوهر شود ميرزا محمّد ***** يك صبحدم به صحن گلستان گذشته اي شبنم هنوز بر رخ گل آب ميزند واقف خلخالي *****
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:38 ] [ وامق ]
دادم به چشم او دل اندوه پيشه را غافل كه مست ميشكند زود شيشه را عرفي شيرازي***** به تكلّم به تبسّم به خموشي به نگاه مي توان برد به هر شيوه دل آسان از دست كليم كاشاني***** دل گرفتارغم و درد است يك بارش مسوز از براي محنتش بگذار يك چنـــدي دگر بابا فغائي***** اي كه گويي دست بردل نه مكن بي طاقتي مي نهـادم دست بر دل گر دلي ميداشتم صائب تبریزی ***** منم ودلي كه هرشب كندم به ناله سرخوشمبر از كفم تو ايندل كه دل دگر ندارم مشحون***** يك دل به سينه دارم و يك شهر دلستان بازار من ز گرمي سودا شكسته است هادي رنجي***** اي كه ميپرسي ز من كان ماه را منزل كجاست منزل او دردل است امّا ندانم دل كجاست ؟ هلالي جغتائي***** بترس ازتيرآه من كه چون شدگرم ناليدن دل ديوانة من دوست از دشمن نمي داند آصف خان ***** اي كه گويي دست بردل نه مكن بي طاقتي مي نهـادم دست بر دل گر دلي ميداشتم صائب تبریزی ***** مرا گويي چرا دل دادي از دست مگر از دست خوبان ميتوان رست هماي مروزي***** در مجلس خود راه مده همچو مني را كه افسـرده دل افسـرده كند انجمني را مخلص هندوستاني ***** گر ز بي مهري مرا از شهر بيرون ميكني دل كه در كوي تو ميماندبه او چون ميكني؟ همايي نسائي***** در بزم بي دلان كه خرد هيچ كاره است پس امر امر دل بود و راي راي دل فصيح الزّمان شيرازي***** گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم كمال اسماعيل اصفهاني***** لاله از خجلت هم چشمي داغ دل من زين چمن خيمه برون برده به هامون زده است طبعي اصفهاني***** به سفررفتي وخوبان همه گيسوكندند در فراق تو عجب سلسلهها بر هم خورد واقف هندي*****
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 21:44 ] [ وامق ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||