|
وامق منزلگه عشق است به خورشید بگوئید -------- کاینجا مکشد تیغ که باید سپر انداخت
| ||
|
صد وعده امید به دل داده ام دروغ چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش ذره ذره، آنچه داد از من گرفت دیر دانستم که گیتی رهزن است نادیده می کنی، چوفتد دیده بر منت جانم فدای دیدن و نادیده کردنت من آن نِیَم از که به نیرنگ دل دهم به کسی بلای چشم کبود تو آسمانی بود بسکه این زندگی تلخ، مرا داد عذاب به خدا ای اجل از حسرت مُردن مُردم ز بی مهری چنان دم می زنی با ما که پنداری به عمر خویشتن نشنیده ای نام محبت را با آنکه هست خلوت وصلِ تو بی رقیب شرم تو با هزار نگهبان برابر است با رقیبان سخن از کشتن ما می گوید کشتن آنست که با غیر سخن می گوید ***** ناصحا ، بیهوده میگویی که دل بردار از او من به فرمان دلم ، کی دل به فرمان من است ؟ سالها شد که رخ زرد مرا دوست ندید بس که خون جگر از دیده روان است مرا مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر بسکه در دیده من ذوق تماشای تو بود زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت صائب
تبریزی تا بود گفت و گو سخنم ناتمام بود نازم به خامشی که سخن را تمام کرد
برد مرغی نامهّ ما را که بال و پر نداشت!
نظیری نیشابوری پیرو افتادگی ، آخر به جایی می رسد قطره ای بودم تنزل کردم و دریا شدم !
میرزا محسن تاثیر تبریزی
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:18 ] [ وامق ]
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ی جوانی ازین زندگانی ام دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم شهریار تبریزی ***** همه مسافر و ، من در عجب ز طایفه ای بر آن کسی که به مقصد رسیده ، می گریندابن یمین ***** هر جا حکایتی شود از کشتگان عشق ای راویان دهر ، زما هم حکایتیسخای اصفهانی *****
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 1:45 ] [ وامق ]
عاقبت زد بر زمینم آنکه از روی نیاز سالها بر روی دستش چون دعا می داشتم صائب تبریزی ***** نازنینی چون تو را دلداده ای باید چو من عشق عالمسوز باید حسن عالمگیر را ***** بپذیر عذر باده کشان را که همچو موج در دست خویش نیست عنان ، آب برده را صائب تبریزی ***** سیمرغ خود پرست نشان از وفا ندید تا لاف عافیت زد و از همنشین گذشت آذرخشی ***** یک تن از خوبان گندمگون نصیب ما نشد ما سیه بختان مگر اولاد آدم نیستیم ؟ صائب تبریزی *****نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سر تا پا وفا بودی ، تو را من بیوفا کردم میراصلی قمی *****
[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 15:37 ] [ وامق ]
اگر زنی را نیافتهای که با رفتنش نابود شوی تمام زندگیات را باختهای
این را منی میگویم که روزهایم را زنی برده است جایی دور پیچیده دور گیسوانش آویخته بر گردن سنجاق کرده روی سینه یا ریخته پای گلدانهاش باقی را هم گذاشته توی کمد برای روز مبادا ...
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 9:56 ] [ وامق ]
یا خم می ، یا سبو ، یا خشت ، یا پیمانه کن بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را صائب تبریزی
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 13:25 ] [ وامق ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||